قضاوت کردن استفاده مشاوره مشاهده نیکون D5500

قضاوت کردن: استفاده مشاوره مشاهده نیکون D5500 نورنگار noornegar نورنگار

گت بلاگز اخبار اجتماعی پنج زندگی غمبار

مسئول منزل ایرانی جمعیت امام علی (ع) در پاکدشت: بعضی از کارگاه‌های مناطق حاشیه‌ای پاکدشت، به محلی جهت آزار کودکان تبدیل شده است است 

پنج زندگی غمبار

پنج زندگی غمبار

عبارات مهم : جمعیت

مسئول منزل ایرانی جمعیت امام علی (ع) در پاکدشت: بعضی از کارگاه های مناطق حاشیه ای پاکدشت، به محلی جهت آزار کودکان تبدیل شده است است

آنها پنج نفر بودند، نرگس و منیره، سوسن، زینب و شریفه. فرزند های فرون آباد و جیتو و خاتون آباد و قوهه؛ محله های حاشیه نشین پاکدشت، پر از کارگاه، پر از منزل های درب و داغان و ترک خورده. پشت در و دیوار همین کارگاه ها و منزل ها کودکی ها زخمی می شوند، با دست هایی که از سوی صاحب باغ و کارگاه و… به سمت ارزش دراز می شود. روایت پنج دختر از حاشیه های پاکدشت تلخ هست؛ دخترانی که آزارشان داده اند و حالا دو نفرشان سر از بهزیستی درآورده اند، پرونده یکی ارزش در انتظار حکم دادگاه خاک می خورد و دو نفر دیگر زیر فشارها، در منزل های خاکستری روز را و شب را می گذرانند.

پنج زندگی غمبار

زینب: ٦ ساله، پرونده: در انتظار حکم دادگاه

زینب اولی هست. زینب پریشان، بلاتکلیف و شلخته که ظهر یک روز گرم مرداد با مقنعه نه چندان تمیزی که چانه اش به سمت گونه ها چرخیده، خودش را به چارچوب آهنی در می کشد. طره موهای خرمایی، بالای چشم های میشی اش را پوشانده و دهانش به بهانه کج و راست می شود. صورتش گندمگون، غریب و کوچک هست، کوچک مثل دست وپاهایش، مثل خودش، مثل ٦ سالگی اش که ترک خورده. گوشه آستین چهارخانه ریز صورتی و سفیدش را به دندان گرفته و چشم های درشتش مثل یک پنکه سقفی می چرخد روی صورت ها و چشم ها و پروخالی می شود از اشک. همهمه زیاد است آن ساعت از روز، همه در منزل ایرانی مشغول خداحافظی اند و زینب زیر لب می گوید: «باباییو می خوام. بابایی.»

مسعود بابایی، مسئول منزل ایرانی جمعیت امام علی(ع) در پاکدشت است و هنگامی که اسم زینب می آید، پیشانی اش دو چین می خورد: «مادر زینب ایرانی است و پدر افغان. هر دو معتاد. مادر او را در بیابان های اطراف پاکدشت به دنیا آورده، زینب تا چند سال پیش اعتیاد داشت. مادر آن قدر آسیب دیده بود که یک روز منزل و زندگی را رها کرد و رفت پی زندگی اش.

مسئول منزل ایرانی جمعیت امام علی (ع) در پاکدشت: بعضی از کارگاه‌های مناطق حاشیه‌ای پاکدشت، به محلی جهت آزار کودکان تبدیل شده است است 

پدر ماند و زینب چهارساله و مرد میانسال باغ. مردی که به آنها جا داده بود تا سرایداری باغ را کنند. پدر صبح ها مشغول باغبانی بود و زینب مشغول تقلا در میان دست های مرد میانسال. مرد ٥٠ساله هر روز زینب را با پفکی، عروسکی، نوازشی به اتاقکش می کشاند و مورد تعرض قرار می داد.» دو سال تمام، دو سال سیاه و حالا زینب، ایستاده در چاچوب اتاق و بهانه پدر را می گیرد، منزل را می خواهد ولی نه آن منزل خاکستری را: «ما زینب را به پزشکی قانونی بردیم، به او تعرض شده؛ ولی به علت پایین بودن سن، نوع آسیب فیزیکی با آنچه در بزرگسالی جهت دختران ایجاد می شود، متفاوت است.

ما عنوان را پیگیری کردیم، به پدرش گفتیم و عنوان را دادگاهی کردیم و درنهایت پرونده ای در این باره تشکیل شد. از صاحب باغ شکایت کردیم، پدرش هم پذیرفت که شکایت کند، صاحب باغ دادگاهی شد . متهم مرد متمولی است و با تماس ها و تطمیع هایش، پدر زینب را کلافه کرده. می خواهد شکایت بعد گرفته شود.» مسعود بابایی از زینب که حرف می زند، صورتش جمع می شود: «در این دو سالی که زینب را به عنوان یکی از خانواده های آسیب دیده شناسایی کردیم، متوجه حالت های معنوی و رفتاری اش شدیم.

او وسواس رفتاری زیادی دارد و خشونتش بالاست، تلاش کردیم با او ارتباط صمیمانه ای برقرار کنیم و همین هم شد تا او گاهی راجع به خودش و خاطره هایش تعریف کند. او از یک عمویی حرف می زد که برایش پفک می خرید، او را به اتاق می برد و… ما از همین حرف ها، متوجه شدیم که زینب از سوی صاحب همان باغ، مورد آزار و اذیت قرار می گیرد. ما فهمیدیم که هر روز این اتفاق در غیبت پدر زینب می افتد، حتی دوستان صاحب باغ هم در این ماجرا دست داشته اند، تا جایی که زینب دچار استرس زیاد و حالت های روانی می شد.» زینب حالا دارو مصرف می کند، رفتارهایش کنترل شده. زینب کمی آرام هست، ولی نرگس هنوز بعد از یک سال نتوانسته به آرامش برسد.

پنج زندگی غمبار

نرگس: ١٠ سال، پرونده: با حکم دادگاه به بهزیستی انتقال یافته شد

دومی نرگس هست؛ نرگس جوادی. دختری باریک و ریزاندام و خسته. خسته از کسی که هر شب، مصمم تر از شب قبل، کمر به اذیت آنها بسته؛ آنها، نرگس و محبوبه و نیره و مریم و مائده خواهرانی که حالا سه نفرشان دیگر در آن منزل نیستند؛ بهزیستی برایشان دادگاه تشکیل داد و آنها را با خود به مراکز نگهداری از دختران آسیب دیده برده.

مسئول منزل ایرانی جمعیت امام علی (ع) در پاکدشت: بعضی از کارگاه‌های مناطق حاشیه‌ای پاکدشت، به محلی جهت آزار کودکان تبدیل شده است است 

نرگس را همه به دهن کج می شناسند؛ لب شکری هست، با دست ها و صورت و لباس هایی که سیاهی اش از رنگ نیست، از چرک چند ماهه ای است که روی آن نشسته: «نرگس ١٠ سالش تمام نشده بود که یک روز در خیابان به او تعرض شد، او را پشت درهای آهنی کارگاه ها آزار داده بودند.» زهرا کُهرام در آن روز گرم و کلافه کننده مرداد ٩٦، در اتاقی که ٨٠ کیلومتر از پایتخت کشور عزیزمان ایران دور هست، روی فرش قرمز گلداری که گوشه هایش با باد از نفس افتاده کولر آبی، لرزش خفیفی دارد، نشسته و گوشی تلفن اش را اوج و پایین می کند. او از اعضای منزل ایرانی جمعیت امام علی (ع) در پاکدشت است: «نرگس یک روز منیره و سوسن را با خود به یکی از همین کارگاه های متروکه همراه کرد. صاحب کارگاه مرد ٥٠ ساله ای بود، طعمه اش را جهت همین دختران ترد و نازک پهن می کرد و در آخر همین سه دختر در تورش گیر کردند.

نرگس به ارتباط با صاحب کار ٥٠ ساله تن داده بود. منیره و سوسن ولی بعد از دیدن فیلمی در صفحه کوچک تلفن مرد ٥٠ ساله، از سوله ای که بوی زباله می داد و تعفن پا به فرار گذاشتند؛ به سمت در آهنی که به بیابان راه داشت. خاله شبنم را همان جا دیدند، خاله شبنم منزل ایرانی جمعیت امام علی را خواهر نرگس از ماجرا خبردار کرده بود. خاله شبنم فرزند ها را داخل ماشین کرد و برد.» روایت فرزند ها از ماجراهای داخل سوله و آزارهای صاحب کارگاه، مهر تاییدی شد بر کودک آزاری و همه اش سنجاق شد به پرونده ای در پلیس امنیت.

پنج زندگی غمبار

از آن ماجرا یک سال می گذرد؛ نرگس از کوچه بعد کوچه های خاکی و آسفالت نشده قوهه و خیابان هایی که به کارگاه های متروکه ختم می شد، به یکی از خیابان های شمالی شهر پایتخت کشور عزیزمان ایران اسباب کشی کرده، بی وسیله، بی کس. او حالا در ساختمان بهزیستی آصف هست، یک سال زیاد می شود و هر روز ماجرایی دارد: «خانواده نرگس افغان قانونی ولی بشدت آسیب دیده هستند، با پیگیری های جمعیت امام علی و حکم قضائی که جهت این پرونده گرفته شد، نرگس و دو خواهرش به دو بهزیستی جداگانه انتقال یافته شدند. او را به علت تجربه جنسی از خواهرانش جدا کرده اند.» کُهرام از سال ٩٣، یکی از مسئولان منزل ایرانی پاکدشت شده.

اعضای جمعیت فرزند های آسیب دیده را خوب می شناسند، فرزند های صورت های رنگ پریده، روسری های کج و کهنه، دمپایی های پاره، دست های خط خط های سیاه و عمیق و زمخت، فرزند های خسته از آزارها: «ما این جا از خیلی از آزارهای جنسی باخبر می شویم؛ ولی شاهدی نداریم و نمی توانیم پیگیری کنیم. الان چند مورد خیلی شدید داریم که نتوانسته ایم به نتیجه ای برسیم.» فرزند ها با پای خودشان می آیند به منزل های ایرانی. آن جا خودشان هستند که بعد از یک عزاداری طولانی، لب باز می کنند و سیر تا پیاز آنچه بر آنها گذشته، به زبان می آورند، همه خاطرات تلخ ارزش اشک می شود و روی صورت های گندمگون و شاید هم کمی سبزه، سُر می خورد؛ گندمگون و سبزه مثل سوسن.

سوسن: ١٠ ساله، پرونده: با حکم دادگاه به بهزیستی انتقال یافته شد

سومی، سوسن هست. سوسنی که آن روز همراه نرگس از کارگاه نمی دانم چی سازی، قسر در رفته بود. ایرانی است ولی شناسنامه ندارد. پدر شناسنامه را در کمپ ترک اعتیاد گرو گذاشته و مادر به جای پول داده به یک موادفروش. پدر که افتاد زندان، مادر جهت فرزند خواستگار که نه، خریدار پیدا کرد. دختر ١٠ ساله اش را هفت میلیون تومان به مردی فروخت و رفت پی موادکشی. دخترک را با یک موتور به باغ آذری بردند، ولی روز بعد به منزل خاله اش فرار کرد.

ماجرایش اعضای منزل ایرانی جمعیت امام علی(ع) پاکدشت را شوکه کرد. آزمون اعتیاد سوسن مثبت بود، نه فقط خودش که برادر کوچکش عبدالله هم: «وقتی از فرار سوسن خبردار شدیم، با کمک مدیر مدرسه اش، گزارشی را به بهزیستی فرستادیم و آنها هم آمدند و سوسن را به بهزیستی پایتخت کشور عزیزمان ایران انتقال یافته کردند. یکی، دو ماه است که در قرنطینه هست، باید اوضاع اش مشخص شود. یا برمی گردد منزل یا به یکی از مراکز شبانه روزی انتقال یافته می شود. حالا پدر از زندان آزاد شده است و بشدت پیگیر بازگرداندن دخترش است.» کهرام اینها را می گوید و دستی به زیر چانه منیره می کشد.

منیره: ١٣ ساله، به علت تصویر العمل هایی خانوادگی، پرونده ای تشکیل نشده است

منیره، چهارمی هست. دختر ظریف اندام و کوچک که خودش را میان چادر مشکی براقی با لبه های گیپوری بور شده، پنهان کرده. مانتوی سبز- آبی تنش است و ساق دست های مشکی اش، اندازه یک وجب از آستین مانتو بیرون مانده. کف دست ها، نارنجی هست، فرزانه برایش حنا گذاشته، یک ستاره بزرگ که ناشیانه کشیده شده است و حالا رنگش نارنجی سیر هست. منیره ١٣ سالش تمام شده است ولی تا یک سال پیش که نشانی منزل ایرانی جمعیت امام علی(ع) را یاد گرفت، سواد نداشت. منیره و فرزانه آن ساعت از روز که آفتاب مرداد تب به جان می اندازد، در ماشین دودی رنگ به سمت کارگاه چرم سازی در حرکت اند.

قرار است با دست های کوچک آفتاب سوخته که نشان حنا هم دارد، ورق های چرم را بگیرند، قیچی کنند، سوزن بزنند و کیف پول بسازند، کیف بسازند و همین بشود منبع درآمدی برایشان، جهت مادر و پدری که شب، نانِ خوردن هم ندارند: «منیره را یکی از اقوامشان آزار داده، یاد آن روز برایش کابوس است.» هیچ کس حرفش را باور نمی کند و تمام غصه هایش اشک شده است و روی گونه هایش می چکد؛ درست مثل آن روزی که وارد منزل ایرانی شد و آن قدر گریست که چشم هایش ورم کرد. «منیره از قبل جزو شاگردهای منزل بود، جزو فرزند هایی بود که در منطقه قوهه شناسایی شد و به منزل ایرانی رفت وآمد می کرد. دختر بشدت آرام و بی صدایی است.

یک روز در کلاس تئاتر نشسته بود که زد زیر گریه، گریه اش قطع نمی شد، از ساعت یک ظهر شروع شده است بود و تا هشت شب ادامه داشت، هر چه با او حرف می زدیم، فایده نداشت، آخر سر زبانش باز شد، گفت که یکی از اقوامشان به او دست درازی کرده، چندبار این کار را تکرار کرده و او از منزل فراری هست. شب ها یا در حیاط می خوابد یا منزل خواهرش می ماند.» مسعود بابایی در ماشین را نیمه باز گذاشته و یک لنگه پا، منتظر است زهرا کهرام که دخترها را به کارگاه چرم سازی برده، برگردد: «الان منیره خیلی خوب شده، حرف می زند، فعال هست، قبلا عذاب وجدان او را رها نمی کرد، فکر می کرد خودش مقصر هست، دچار اسپاسم های عصبی زیادی می شد، بدنش قفل می کرد و ما نمی دانستیم دقیقا مسئله اش چیست. بعد از آن روز که بشدت گریه کرد، برایمان تعریف کرد در منزل ارزش چه اتفاقی می افتد. ولی ما نمی توانیم کاری برایش انجام دهیم، چون خیلی می ترسد و خانواده اش بشدت نسبت به این عنوان تصویر العمل نشان می دهند.»

شریفه ٢٢ساله، از کودکی مورد آزار قرار گرفته

پنجمی شریفه هست، ٢٢ساله. شریفه نمی خندد، حرف نمی زند، گریه نمی کند، در سکوت، تنها صدای بی صدای گره زدن هایش روی قاب قالیچه رنگی می آید از آن اتاقی که بی شباهت به انباری نمور و تنگ نیست. هیچ کس در منزل کوچک صدایش را نمی شنود، نه صدای حرف زدن هایش، نه هنگامی که از آزارهای اقوامش به مادر گلایه می کرد. شریفه جهت خانواده یک دختر است و هشت پسر. سال ها پیش از بغلان افغانستان مهاجرت کرده و به پاکدشت آمده اند. حالا یک سال زیاد است که مسیر منزل تا جمعیت در قوهه را پیاده می رود: «برایم خوب است از منزل بیرون می روم.»

شریفه دو ماه است روی یک قالیچه که خاله سارا برایش آورده، کار می کند. قالیبافی را در طبقه دختران منزل ایرانی یاد گرفته و می ترسد تا چند ماه دیگر که به شهریار اسباب کشی می کنند، قالیچه هنوز تمام نشده باشد. پاکدشت را دوست دارد، ولی این جا گاهی نان خوردن هم ندارند، کار نیست و وضع اقتصادی خانه، بد که نه، وخیم هست. قلابش را محکم روی رج هفتم می کشد و گره ها را یکی یکی می شکافد، رج هفتم را اشتباهی گره زده، مزاحم تلفنی از صبح امانش را بریده و نمی گذارد کارش را بکند. نقشه قالیچه را نشان می دهد، کار زیاد دارد و او هنوز اول راه است.

وقتی اسم آنهایی که به او تعرض کرده اند، می آید، صورت اش بی تفاوت می شود، گره ها را یکی یکی از قلاب باز می کند و آه می کشد. غمگین می شود. زهرا کهرام از همان روزی که شریفه پایش را در منزل ایرانی جمعیت می گذارد، دیده و می داند در تمام این سال ها چه بر او گذشته: «ظاهرا از سوی اقوامش مورد آزار قرار گرفته، البته الان نه، هنگامی که سن اش کمتر بود و حالا خیلی کمتر این اتفاق برایش می افتد. مادر حرف هایش را باور نمی کند و او بی پناه هست. سر همین عنوان بشدت دچار افسردگی شده، متاسفانه نمی توانیم ماجرا را دادگاهی کنیم، چون باید تمام خانواده دادگاهی شوند و شریفه این را نمی خواهد. به نظر می رسد کل خانواده در جریان هستند ولی سکوت کرده اند.»

آسیب در انتظار کودکان پاکدشت

کهرام می گوید: «بچه های این منطقه بشدت آسیب دیده هستند، پلیس و بهزیستی خیلی همکاری نمی کنند، هنگامی که به آنها موارد کودک آزاری را اطلاع می دهیم، می گویند از این اتفاقات این جا زیاد می افتد، می گویند باید حکم ورود به منزل داشته باشیم، به اورژانس که زنگ می زنیم، ساعت دو به بعد، دیگر ماشین نمی فرستند، می گویند نمی توانیم. قرچک و ورامین و پاکدشت، یک اورژانس اجتماعی دارد با دو خودرو. تاکنون بارها از پلیس خواسته ایم تا در این منطقه یک کیوسک بزند، ولی خبری نیست.» گلایه آنها از «ان جی او»هایی است که همه تمرکزشان در پایتخت کشور عزیزمان ایران و شهرهای بزرگ است و از این حاشیه ها غافل شده است اند، آزار جنسی و زباله گردی از آسیب های مرسوم در میان این کودکان است.

خانه ایرانی پاکدشت، حالا ٦ دختر و پسر را راهی بهزیستی کرده. یکی نرگس هست، دومی خواهرش مائده، سومی سوسن، چهارمی، مهتاب هست، پنجمی، ابوالفضل و ششمی سوگل. سوگل هشت، ٩ ساله که اقوامش او را آزار داده بودند. فرون آباد منزل اش بود و حالا در بهزیستی هست. منزل ایرانی پاکدشت از سال ٩٣ شروع به کار کرده، ٦٥ داوطلب دارد، معلم و مددکار و کارشناس حقوقی و دکتر و روانشناس و… منزل ای که ١٥٠کودک دارد و ٥٠ دختر در واحد دخترانه.

اخبار اجتماعی – شهروند

واژه های کلیدی: جمعیت | فرزند | ایرانی | پرونده | ایرانی | خانواده | خانواده | اخبار اجتماعی

نویسنده : blogzz